دل شکسته

هر کس به طریقی دل ما می شکند 
بيگانه جدا دوست جدا مي شكند
بیگانه گر می شکند ما را غمی نیست
از دوست بپرسید که چرا می شکند

هر کس به طریقی دل ما می شکند 
بيگانه جدا دوست جدا مي شكند
بیگانه گر می شکند ما را غمی نیست
از دوست بپرسید که چرا می شکند
سلامتي سه تن ع
اشق
وم
عشوق و
وط


ن
بگذار قلب من زشت ترین قلب دنیا باشد . . .
بگذار شیپور ها بدمند و هر چه دل تنگشان می خواهد فریاد زنند بگذار به همه بگویند که چقدر بدی . بگذار همه بفهمند .......
این روزها دلم جریحه دار است از آنها که روی در رویم ایستادند . چشم به چشمانم دوختند و دروغ را فریاد زدند حتی برای تبرعه ی خود مرا به بازی گرفتند . چه زشت بازی هولناکی .........
ولی اصوات نمی میرند این را همه می دانیم !!!
بدتر از آنها کسانی که با بی توجهی دلم را آزردند . آنها که دوستشان داشتم و قلبم را تکه تکه کردند و به آنها بخشیدم ولی رفتند و تکه های دلم را باز پس ندادند . منتظرشان بودم ولی دیگر نخواهم بود . از پشت خنجرم زدند و بی صدا رفتند . بگذار بروند خیالی نیست ..... آنهایی که خاطرات کودکی ام در پسشان بود ...آنهایی که بازی هایم بدون آنها معنی نداشت ...آنها که چون خواهرم بودند .... خواهرانی که هرگز نداشتم ....
در بند آن نباش که شنید یا نشنید !!!
ما را غمی نیست . بی خیال . شد هر آنچه که شد ....
بگذار قلب من زشت ترین قلب دنیا باشد .....
بگذار زشت ترین قلب دنیا مال من باشد . قلبی تکه تکه . پر از زخم . قلبی چند رنگ . قلبی از چند جنس . می دانی چرا ؟
برخی دلم را زخمی کردند . من دلم را قطعه قطعه کردم و هر تکه ای را به کسی دادم . گاهی به زور قلبم را پاره کردند و دزدیدند گاهی هم کسانی از روی ارادت و شاید دلسوزی تکه هایی از دلشان را به من دادند تا شاید مرهمی باشد این دل خسته را . برای همین ها بود که قلبم زشت و درهم و چند رنگ و پر از زخم و چاله چوله شد ......
قلبی سیاه و سرخ و رنگی بیگانه و خونی و زخمی ....
در یک کلام زشت ترین قلب دنیا ....
برای همین من از آنهایی که اینگونه کردند با من ناراضی نیستم . چرا که قلب زیباو سالمی ندارم تا در هراس باشم . من ۲۰ سال است که اینگونه ام . از همان بچگی . از وقتی که فهمیدم که هستم و باید باشم . این بازی ها برایم عادی است دیگر اثر نمی کند ...
اما باید اعتراف کنم که خسته ام و نایی نیست ...
این قلب زشت آنگونه که تو خطاب کردی . یادگار سالها زندگی است و به هیچکسش نخواهم داد حتی اگر زشت ترین و کثیف ترین و بیمارترین دل دنیا باشد .........
خواهان کسی باش که خواهان تو باشد
ما خوبي او گويم تا هر دو دروغ گفته باشيم

اینجا نه زوقی است! سزانیک
خواب، تماشا کنم دختری در خواب
رود شوم انتهای خواب را در خواب
همخوابه ی خش خش برگها در خواب
زرد کند سبزی بهار مرا این خواب
سزانیک ای قدیس من
بگو که خواب است برده داری اینان
مردمان را از بهر خدا
بگو که خواب است! قددیس من!
در كوچه يتنهاي من آهسته بيا تا مبادا كه
بشكندچيني قلب نازك من



عشق آن نیست که یک دل به صد یار دهی عشق آن است که صد دل به یک یار دهی صداقت يعني از مرز افق ها
به قصد ديدن رويت گذشتن
ميان كوچه هاي سبز احساس
به دنبال
قدم هاي تو گشتن


نجابت يعني از باغ نگاهت
به رسم عاطفه يك پونه چيدن




ميان سايه روشن هاي احساس
ترا از پشت يك آئينه ديدن
دوچشمت سرزمين آرزوها
نگاهت داستان آشنايي ست
امان از آن زمان كه قلب عاشق
گرفتار خزان يك جداييست
جود نداشته باشد ! چشم هاي من جايي را نمي بيند ولي هزاران چيز در دور و اطراف من وجود دارد كه برايم جالب هستند و آنها را تنها از راه لامسه حس كرده ام . من تقارن ظريف برگ را حس مي كنم ، عاشقانه روي پوست نرم درختان غان يا پوست زبر و زمخت درخت كاج دست مي كشم . در بهار درست بعد از زماني كه طبيعت از خواب زمستاني اش بيدار مي شود شاخه هاي درختان را به اميد اينكه شكوفه اي روي آنها پيدا كنم لمس مي كنم و تمام اينها را بدون اينكه ديده باشم مي توانم شرح دهم . گاهي اوقات اگر شانس بياورم دستم را آرام روي نهال كوچكي مي گذارم و لرزش شادي بخش صداي آواز پرندگان را حس مي كنم.
بگذار این قلب زشت ارزانی خودم باشد ...............
دیگر هیچ کس را باور نخواهم کرد ...دیگر هیچ کس نخواهد توانست ...تا ابد ...هیچ کس را دوست نخواهم داشت .....
هیچ کس را دوست نخواهم داشت ...
حالا دیگه برو ...
به سلامت